تاریخ: ۰:۵۷ :: ۱۳۹۴/۰۸/۰۸
نام نویسنده: sobhan

مازند اسپرت – اردشیر هادوی » سال ۸۷ بود و من تازه از مصدومیت شدید و همزمان پارگی رباط ACL و مینیسک مدیال رها شده بودم و تمرینات فیزیوتراپی و نرم دوی را در زمین پرهام فردیس کرج انجام می دادم. در آن جا بود که برای اولین بار با مرحوم بابک معصومی،کاپیتان با اخلاق […]

مازند اسپرت – اردشیر هادوی » سال ۸۷ بود و من تازه از مصدومیت شدید و همزمان پارگی رباط ACL و مینیسک مدیال رها شده بودم و تمرینات فیزیوتراپی و نرم دوی را در زمین پرهام فردیس کرج انجام می دادم.

در آن جا بود که برای اولین بار با مرحوم بابک معصومی،کاپیتان با اخلاق تیم ملی فوتسال آشنا شدم و ایشان من رو راهنمایی کردند که به سوی مربیگری گام بردارم.

ما تقریبا بچه یک محله بودیم و منازل ما چند دقیقه ای بیشتر با هم فاصله نداشت.

بابک جان شدیدا پرسپولیسی بودند و البته هنوز مربی تیم فوتسال پرسپولیس نشده بودند.

شب پیش از بازی که اگر اشتباه نکنم در بهمن ماه بود و بازی با نتیجه ۱_۱ مساوی تمام شد،ما در زمین پرهام خدمت بابک و دوست مشترک دیگر که استقلالی بودند و البته بعدها یکی از بهترین اساتید بنده در امر مربیگری شدند جمع دوستانه ای داشتیم.

آن زمان اولین قدم های من در مربیگری بود و مربی نوجوانان پرهام رشد فردیس بودم و بابک و دیگر دوستانم هم برای روحیه دادن به بنده و هم برای راهنمایی کردن در امر فنی گهگاهی لطف می کردند و سر تمرینات حاضر می شدند.

بحث ما کم کم از حالت فنی خارج و به کری خوانی رسید که دوست مشترک ما یک شعر درباره استقلال که از وزن و قافیه و اصول شعری خارج بود خواندن و با اقتدار خاصی شروع به تشویق خودشان کردند.

بابک در حالی که می خندید از سراپای شعر دوستمان ایراد گرفتند و دوست عزیز ما گفتند:اگر بلدی خودت شعر بهتری بگو.

من ناگهان و به طور فی البداهه این دو بیتی را سرودم:

قرمزم همچون غروب آسمان
جان فدای تک تک قرمز دلان

تحفه ای از دل برایت بسته ام
قرمزم،از رنگ آبی خسته ام

بابک جان بسیار خوششان آمد و با حالت هیجان زده ای من را در آغوش گرفت.دوست دیگرمان هم به شدت بنده را تشویق کرد.

یادش بخیر و روحش شاد

بابک اسطوره ای تنها،با شهامت و اخلاق مدار بود و یکی از بزرگترین افتخارات زندگی من هم صحبتی و آشنایی با ایشان بود.
این خاطره هم به رسم یادبود و یادآوری ایشان ذکر شد و نه در باب کری خوانی.

پاسخی بگذارید